لغت نامه دهخدا
لائی. ( اِ ) حشو جامه از پارچه. || نوعی از بافته ابریشمی که در گجرات بافند و ساده و رنگارنگ هر دو نیکوست. ( آنندراج ).
لائی. ( حامص ) لاییدن. گفتن. تنها در ترکیب به کار رود چنانچه در کلمه مرکب هرزه لائی. رجوع به لائیدن شود.
لائی. ( اِ ) حشو جامه از پارچه. || نوعی از بافته ابریشمی که در گجرات بافند و ساده و رنگارنگ هر دو نیکوست. ( آنندراج ).
لائی. ( حامص ) لاییدن. گفتن. تنها در ترکیب به کار رود چنانچه در کلمه مرکب هرزه لائی. رجوع به لائیدن شود.
۱- ( صفت ) منسوب به لای.۲- ( اسم ) حشو پارچه که میان ابره و آستر جامه از پنبه یا پشم یاموی یا پارچه قراردهند. ۳- نوعی بافت. ابریشمین که در گجرات ( هند ) میبافتند و آن ساده یا رنگارنگ بود.
گوئی. جزئ دویم کلمه مرکب هرزه لائی
💡 دو پای علی بدوش اوادنی چیست لائی که به لا اله الا الله است
💡 از بهر چه بر من همه همواره به کینید گر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟
💡 قضا پیش از محل تیر بلائی گر کند پرکش نگهدارد که روزی بر من ناشاد بگشاید
💡 خان دریا دل صافی گهر راد، حسین که فلک ختم بدو ساخته مولائی را
💡 نیست هیچ آشفته اما همچو خار بوستان خویش را بر حضرت بیچون مولائی ببست