قیمتی

لغت نامه دهخدا

قیمتی. [ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب به قیمت، ارزش دار. بهادار. || پربها. ثمین. گرانبها. ( آنندراج ):
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی لفظ دُرّ دری را.ناصرخسرو.و پاره ای جامه قیمتی از آن مرد بزاز بخرید. ( سندبادنامه ).
اگر قیمتی دُرّ خواهی که باشی
به آموختن گوهر جان بپرور.سعدی.چندین هزار اطلس زربفت قیمتی
پوشیده در تنعم وآنگه دریده گیر.سعدی.وگر قیمتی گوهری غم مدار
که ضایع نگرداندت روزگار.سعدی.- قیمتی گردیدن؛ بهادار شدن. ارزش پیدا کردن. گرانبها شدن:
قیمتی گردی اگر فضل و هنر گیری از او
قیمت مرد بدانی که بفضل و هنر است.ناصرخسرو.

فرهنگ عمید

دارای ارزش بسیار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) گرانبها با ارزش انگشتر قیمتی.

جمله سازی با قیمتی

💡 رونقی نارد بروز حرب خنجر در نیام قیمتی نارد بنزد خلق گوهر در زمین

💡 زشتی و خست را گرد کرده ای. چنین است، خست در پی زشتی آید. اگر تمام نعمت های دنیا را جمع داری، شادان نشو چه خود قیمتی ندارد.

💡 دنیا و آخرت را با عشق قیمتی نیست مِی ده که چار تکبیر بر این و آن توان زد

💡 امانوئل: وفا و عهد به عالم چه قیمتی دارد؟ دو پاره کاغذ باطل چه حجتی دارد؟

💡 گرچه دست و دامنم خالی است از نقد مراد گوهر بی قیمتی چون امتیازم داده اند

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز