لغت نامه دهخدا
قومش. [ م ِ ] ( ص، اِ ) کومش. مقنی. ( فرهنگ فارسی معین از تاریخ قم ص 42 ).
قومش. [ م ِ ] ( ص، اِ ) کومش. مقنی. ( فرهنگ فارسی معین از تاریخ قم ص 42 ).
(مِ ) (ص. ) مقنی، چاه کن.
مقنی، چاه کن.
مقنی، چاه کن.
💡 بر لوح دل رمّال جان، رَملِ حقایق میزند تا از رقومش رمل شد زر لطیفِ دهدهی
💡 نوح نهصد سال دعوت مینمود دم به دم انکار قومش میفزود
💡 برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب
💡 هر آنکس کو شود مزدور مخلوق بناله نای حلقومش چوآن بوق
💡 یک تن از قومش به مجنون گفت باز سر برهنه ماندهای ای سرفراز
💡 چون رقومش به صاد و ضاد رسید خامه را حکم ایستاد رسید