قلم زن. [ ق َ ل َ زَ ] ( نف مرکب ) قلم دست. ( آنندراج ). اشاره به نویسنده باشد. ( برهان ):
قلم زن که بد کرد با زیردست
قلم بهتراو را به شمشیر، دست.نظامی ( از حاشیه برهان چ معین از فرهنگ نظام ).|| به معنی مصور نیز آمده. ( غیاث اللغات از سراج ).
( ~. زَ ) [ معر - فا. ] (اِفا. ) کاتب، نویسنده.
۱. نویسنده.
۲. نقاش.
۳. حکاک.
( صفت ) ۱ - نویسنده: قلمزن که بد کرد با زیر دست قلم بهتر او را بشمشیر دست. ( نظامی فرنظا ) ۲ - نقاش: بطح خویش حیرت زند دست که از هیچش قلمزن نقش چون بست ۳ ? - صنعتگری که کار او قلمزنی است.
معرب
کاتب، نویسنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به لوحی گر هزاران حرف پیداست نیاید بی قلمزن یک الف راست
💡 قلمزن چو برداشت قرطاس را همان کلک مانند الماس را
💡 یکی را غمزه از مژگان قلمزن به خون بیدلان میشد رقمزن
💡 هر قلمزن راکه باشد ظلم خوی دفع ظلمش تیغ عدل شاه به
💡 رواق دوم گشت چون جای تیر بلوح قضا شد قلمزن دبیر
💡 خواجه ئی را که تیر مستوفی یک قلمزن بود ز دیوانش