لغت نامه دهخدا
فکر کردن. [ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اندیشه کردن. اندیشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فکر شود.
فکر کردن. [ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اندیشه کردن. اندیشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فکر شود.
( مصدر ) اندیشه کردن اندیشیدن.
فکر کردن
منتسب به فکر، قوای ذهنی خود را به کار انداختن، اندیشیدن. خیال کردن، تصور نمودن.
💡 «فکر میکنم او بیشتر از هزار بار قرآن را خوانده و مرور کردهاست. اما کمکم حالت شک و تردیدی در او به وجود آمده. شک و تردید نسبت به همه چیز. شاید هم بخاطر تنهایی و فکرکردن زیاد است که باورهایش به تدریج رنگ باختهاند. او کمکم از حضور در جمع نمازخوانان هم خودداری میکند. بدترین چیز برای آدمی که به همه چیز دور وبرش مشکوک است همین است که نمیداند واقعاً به کجا یا به چه چیزی دست بیاویزد. این مسئله برای خیلی از زندانیهایی که مدت زیادی را در بیکاری میگذرانند پیش میآید. اما من فکر میکنم علی بعد از این واقعه به حالت طبیعی و به زندگی عادی بازخواهد گشت.»
💡 منم پیمبر نظم و پیمبران را نیست به فکرکردن حاجت چو دررسد الهام