فقرا. [ ف ُ ق َ ]( ع ص، اِ ) فقراء. مردم مسکین و بی چیز. ( یادداشت مؤلف ): در انبارهای غله باز کردند و غلتها بریختند و بر فقرا و مساکین صرف کردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). فقرا و تنگدستان را مراعات کن. ( مجالس سعدی ). فقرا را به بی سروپایی معیوب گردانند. ( گلستان ).
(فُ قَ ) [ ع. فقراء ] (اِ. ص. ) جِ فقیر، ۱ - تهی دستان، تنگ دستان. ۲ - عارفان، درویشان.
= فقیر
( صفت اسم ) جمع فقیر ۱ - تهیدستان تنگدستان ۲ - عارفان درویشان.
فقراء
جِ فقیر؛
تهی دستان، تنگ دستان.
عارفان، درویشان.
💡 اولین چیز جالب کتاب در باب زایش خود بابک است، بخش تولد هنگام درو را بخوانید. دوم در زمان کودکی اش است که با دوستش میوه های کدخدا را می دزدند و شبانه جلوی خانه های فقرا می گذارند.
💡 ما را بشکست پرخاش ملوک پرخاش ملوک مرگ فقراست
💡 وی اول تمام اموال خویش را به فقرا بخشید سپس غالب شهرستانهای فارس را گشت و محضر جمعی از اولیا را درک نمود ولی مطلوب خویش را والا تر از آنها میدید به ناچار سر از اصفهان درآورد
💡 ز فخر پا نهد اسرار بر فراز دوکون نهند نام گراو را سگ در فقرا
💡 فقرا ترک وطن کرده ز جوع به بخارا و به قفقاز شدند