لغت نامه دهخدا
فروق. [ ف ُ ] ( ع مص ) پیش آمدن کسی را دو راهه. ( منتهی الارب ). پیش آمدن دو راه کسی را و پرسیدن او که کدام راه را رود. ( از اقرب الموارد ). || رمیدن شتر ماده و خر و برجستن از درد زه. ( منتهی الارب ). گرفتن مَخاض ناقه را و رمیدن و برجستن. || واضح شدن امری کسی را. ( از اقرب الموارد ). || خداوند خسته پاره گردیدن. || سرگین انداختن مرغ. ( منتهی الارب ). || توضیح دادن امری را برای کسی. ( از اقرب الموارد ). || فَریقه خورانیدن زن را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || توجه کردن کسی کاری را و یافتن راه آنرا. ( از اقرب الموارد ).
فروق. [ ف ُ ] ( ع اِ ) ج ِ فریق. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
فروق. [ ف َ / ف َرْ رو ] ( ع ص ) مرد ترسنده. ( منتهی الارب ). شدیدالفزع. ( اقرب الموارد ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) جایی است یا آبی در دیار بنی سعد. ( از معجم البلدان ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) جایی است در پائین هجر بسوی نجد و قومی در آن زیست میکنند. ( از معجم البلدان ).
فروق. [ ف َ ] ( اِخ ) لقب شهر قسطنطنیه است. ( از معجم البلدان ).