فرسای. [ ف َ ] ( نف مرخم ) محوکننده. ( صحاح ). کهنه کننده. به پای کوبنده. ( برهان ). فرسا. همواره به صورت مزید مؤخر با کلمات دیگر ترکیب شود. و به صورت مستقل، جز به معنی فعل امر به کار نرود.
- جان فرسای؛ آنچه جان را بفرساید و بکاهد:
بارها نوعروس جان فرسای
دست در دامنش زدی که درآی.سعدی ( هزلیات ).- عدوفرسای؛ آنکه دشمن را نابود کند و یا ضعیف گرداند:
امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش
جهانگشای و ولی پرور و عدوفرسای.فرخی.رجوع به فرسا شود.
(فَ ) (ص فا. ) در ترکیب به معنی فرساینده آید، به معانی ذیل، الف - خسته - کننده، رنج دهنده. ب - محو کننده، نابود - کننده. ج - ساینده: گردون فرسای.
( اسم ) در ترکیب به معنی فرساینده آید به معانی ذیل الف - خسته کننده رنج دهنده جانفرسای روانفرسای طاقت فرسای ب - محو کننده نابود کننده. جمع: ساینده: فرقد فرسای گردون فرسای.
در ترکیب به معنی فرساینده آید، به معانی ذیل؛ الف - خسته - کننده، رنج دهنده. ب - محو کننده، نابود - کننده. ج - ساینده: گردون فرسای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز جا شیری فلک فرسای جنبید فلک حیران که کوه از جای جنبید
💡 مرکز عرش است دل خال سیه همتای او رشته زلف است جان عمر سمن فرسای او
💡 مرادش آنکه به اعدا نمود جاه ترا که زهر قاتل جان ترا نفرساید
💡 نرگس مینا قدم کن، گر تماشا بایدت در سرا بستان شمساد سمن فرسای او
💡 مردی که بر راه عشق جان فرساید آن به که بدون یار خود نگراید
💡 شاه نیز از قبل فطرت خود در این فکر که چسان از دل هر قوم شود غم فرسای