فراشتن
لغت نامه دهخدا
فراشتن. [ ف َ ت َ ] ( مص ) مخفف افراشتن که به معنی بلند کردن و بالا بردن باشد. ( برهان ):
از آبنوس دری اندر او فراشته بود
به جای آهن، سیمین همه بش و مسمار.ابوالمؤید بلخی.فراشته به هنر نام خویش و نام پدر
گذاشته ز قدر قدر خویش و قدر تبار.فرخی.- برفراشتن؛ بلند کردن. افراشتن:
ای روی داده صحبت دنیا را
شادان و برفراشته آوا را.ناصرخسرو.رجوع به فراختن و افراختن و افراشتن شود.
فرهنگ معین
(فَ تَ ) (مص م. ) افراشتن.
فرهنگ عمید
= افراشتن
ویکی واژه
افراشتن.
جمله سازی با فراشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای که در ظل لوای تو کند گردون جای نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
💡 به صد مردش از جای برداشتند ز هامون به گردون برافراشتند
💡 به کین چون دلیران برافراشتند ازیشان یکی زنده نگذاشتند
💡 سپه یکسره نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند
💡 بفرمود تا سرش برداشتند به نیزه به ابر اندر افراشتند