لغت نامه دهخدا
فرابریدن. [ ف َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) به پایان رساندن و سر چیزی را با دقت هم آوردن: [ امیر مسعود ] امیدهای فراوان داد و آن حدیث فرابرید. ( تاریخ بیهقی ).
فرابریدن. [ ف َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) به پایان رساندن و سر چیزی را با دقت هم آوردن: [ امیر مسعود ] امیدهای فراوان داد و آن حدیث فرابرید. ( تاریخ بیهقی ).
( ~. بُ دَ ) (مص م. ) ۱ - به پایان رساندن. ۲ - مسکوت گذاشتن مطلب یا کاری.
۱ - بپایان رساندن ۲ - مسکوت گذاشتن مطلب یا کاری.
به پایان رساندن.
مسکوت گذاشتن مطلب یا کا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفت: نشان توحید چیست؟ گفت: آنچه بود هست کردن و آنچه پس از آن آوردند بیفگندن، و از خاندان هجرت کردن، و از کسان خویش، فرا بریدن.