لغت نامه دهخدا
فخامت. [ ف َ م َ ] ( ع مص ) فخامة. رجوع به فخامة شود.
فخامة. [ ف َ م َ ] ( ع مص ) سطبر گردیدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || پر شدن. ( منتهی الارب ). || بزرگ شدن قدر و بالا رفتن مرتبه کسی در چشم مردم. ( اقرب الموارد ).
فخامت. [ ف َ م َ ] ( ع مص ) فخامة. رجوع به فخامة شود.
فخامة. [ ف َ م َ ] ( ع مص ) سطبر گردیدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || پر شدن. ( منتهی الارب ). || بزرگ شدن قدر و بالا رفتن مرتبه کسی در چشم مردم. ( اقرب الموارد ).
(فَ مَ ) [ ع. فخامة ] ۱ - (مص ل. ) ستبر گردیدن. ۲ - بزرگوار گشتن، گرامی شدن. ۳ - (اِمص. ) بزرگواری.
۱. بزرگواری، گرامی شدن.
۲. [قدیمی] تنومندی، ستبری.
ستبرشدن، بزرگ قدرشدن، بزرگوارشدن، گرامی شدن، بزرگواری
( مصدر ) ۱ - ستبر گردیدن ۲ - پر شدن ۳ - بزرگ شدن قد و بالا ۴ - بزرگوار گشتن گرامی شدن ۵ - ( اسم ) بزرگوای.
فخامة
ستبر گردیدن.
بزرگوار گشتن، گرامی شدن.
بزرگوا
💡 گر شده آشفته بنده تو عجب نیست بندگی تو بزرگی است و فخامت
💡 بر در رندان صفی بفقر و فنا رو زانکه در آن حلقه نیست جای فخامت