لغت نامه دهخدا
فتالیده. [ ف َ / ف ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) اسم مفعول از فتالیدن. پراکنده کرده:
وآن شرر گویی طاووس به گرد دم خویش
لؤلؤ خرد فتالیده به منقار بود.منوچهری.
فتالیده. [ ف َ / ف ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) اسم مفعول از فتالیدن. پراکنده کرده:
وآن شرر گویی طاووس به گرد دم خویش
لؤلؤ خرد فتالیده به منقار بود.منوچهری.
(فَ یا فِ دِ ) (ص مف. ) ۱ - برکنده شده. ۲ - ریخته شده، افشانده. ۳ - دریده، شکافته. ۴ - جدا شده. ۵ - از هم پاشیده، پراکنده شده.
پاشیده، پراکنده.
برکنده شده.
ریخته شده، افشانده.
دریده، شکافته.
جدا شده.
از هم پاشیده، پراکنده شده.
💡 وان شرر گویی طاووس به گرد دم خویش لؤلؤ خرد فتالیده به منقار بود