فتادن
مترادفها
افتادن
متضادها
برخاستن، ایستادن
لغت نامه دهخدا
فتادن. [ ف ُ / ف ِ دَ ] ( مص ) افتادن:
خداوندا چو آید پای بر سنگ
فتد کشتی در آن گردابه تنگ.نظامی.گر نه ز صبح آینه بیرون فتاد
نور تو بر خاک زمین چون فتاد؟نظامی.رباخواری از نردبانی فتاد
شنیدم که هم درنفس جان بداد.سعدی.رجوع به افتادن شود.
فرهنگ معین
(فُ یا فِ دَ ) (مص ل. ) نک افتادن.
فرهنگ فارسی
افتادن
ویکی واژه
/فُ دَ یا فِ دَ/
نک افتادن.
جمله سازی با فتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 امثال برفتاد که بر لوح روزگار تاریخ بر فتادن رومی شود همان
💡 همان لحظه برجای هفتاد مرد ز جنبش فتادند و گشتند سرد
💡 چه نیکو هر دو با هم اوفتادند دلم با چشمت این دیوانه آن مست
💡 سبکروان به فتادن ز پای ننشینند شکست شهپر موج شکسته بال شود
💡 فرود افتادن آسان باشد از بام اگر در ره نباشد کسر اندام
💡 در آن شب طوفانی، درختان بزرگ با شدت بر زمین فتادند و مسیر اصلی جاده را برای عبور خودروها کاملاً مسدود و غیرقابل استفاده کردند.
💡 وقتی خورشید به آرامی پشت خط افق فتاد، سایههای بلند درختان بر روی زمین پهن شد و سکوت عمیقی بر جنگل حاکم گشت.
💡 در داستانهای افسانهای قدیمی، همیشه قهرمانان پس از گذراندن آزمونهای سخت، بر تخت پادشاهی فتادند و به شکوه و عظمت خود دست یافتند.