لغت نامه دهخدا
فارغ شدن. [ رِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) فراغت یافتن. آسوده شدن:
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم.ناصرخسرو.رجوع به فارغ شود. || زاییدن.وضع حمل. || بار نهادن و بار انداختن.
فارغ شدن. [ رِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) فراغت یافتن. آسوده شدن:
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم.ناصرخسرو.رجوع به فارغ شود. || زاییدن.وضع حمل. || بار نهادن و بار انداختن.
( ~. شُ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل. ) ۱ - آسوده شدن. ۲ - زایمان کردن.
( مصدر ) ۱ - فراغت یافتن آسوده شدن ۲ - وضع حمل انجام یافتن عمل زاییدن.
آسوده شدن.
زایمان کردن.
💡 چو دل فارغ شدند و راه جستند ز هر سو قلعه را درگاه جستند
💡 و گفت: حقیقت وفا بهوش آمدن سر است و از خواب غفلت و فارغ شدن اندیشه است از فضول آفت.
💡 شیخ این معنی بدانست. چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت و به کناری برد، و دست بر دیوار زد. دریچهای گشاده گشت و دریایی بینهایت ظاهر شد.
💡 وقت: مشغول شدن صوفی است به ورد و ذکر و فارغ شدن از یاد گذشته و آینده.
💡 چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهلها میزدند
💡 هردو چون از خدمت آن فرق و تن فارغ شدند آن به کاسه مشک تر برد این به کیسه سیم ناب