لغت نامه دهخدا
غمکاه. [ غ َ ] ( نف مرکب ) آنکه یا آنچه از غم بکاهد. غمزدا. کاهنده غم:
عرصه ای دیدم چون جان و جوانی بخوشی
شادی افزای چو جان و چو جوانی غمکاه.انوری.
غمکاه. [ غ َ ] ( نف مرکب ) آنکه یا آنچه از غم بکاهد. غمزدا. کاهنده غم:
عرصه ای دیدم چون جان و جوانی بخوشی
شادی افزای چو جان و چو جوانی غمکاه.انوری.
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) آن چه یا آن که از غم بکاهد.
کاهندۀ غم، آن که یا آنچه از غم و غصۀ شخص بکاهد.
کاهنده غم، آنکه یا آنچه ازغم وغصه شخص بکاهد
( صفت ) آنکه یا آنچه از غم بکاهد غمزا.
آن چه یا آن که از غم بکاهد.
💡 در دست شه آن ساغر غمکاه ببین خورشید که جان می کشد از ماه ببین
💡 بود ما و ترا ای خواجه، هر یک زین جهان بخشی ترا مال غم افزایی و، ما را درد غمکاهی
💡 کو کسی کز من بگوید ماه بی اشباه را دلبر شادی فزای و مهوش غمکاه را