غضوب

لغت نامه دهخدا

غضوب. [ غ َ ] ( ع ص ) خشمگین. ( دهار ). خشمناک. مذکر و مؤنث در وی یکسان است. ( منتهی الارب ). بسیار غضبناک و خشمگین. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). پرخشم: رکن الدوله را چنان غضوب و حقود بگذاشتند تا... ( ترجمه محاسن اصفهان ص 90 ). || ترشروی از ناقه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). العبوس من النوق. ( اقرب الموارد ). شتر ماده عبوس. || ترشروی از زن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). العبوس من جماعة النساء. زن عبوس. || مار خبیث. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). الحیةالخبیثة. ( اقرب الموارد ). || ( اِ ) شیر بیشه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). اسد. ( اقرب الموارد ).
غضوب. [ غ َ ] ( اِخ ) نام زنی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). اسم امراءة. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(غَ ) [ ع. ] (ص. ) خشمگین.

فرهنگ عمید

خشمناک، خشمگین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) خشمگین خشمناک.
نام زنی

ویکی واژه

خشمگین.

جمله سازی با غضوب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چشمی و سرینی اینچنین خوب بر هر دو نبشته غیر مغضوب

💡 قضا را گشت اندر درگه شاه همان ظالم ز مغضوبان درگاه

💡 از چشم تو دل که باز گیرد ترکست و گرفته خانه مغضوب

💡 بزن به سعی خرد گردن جهان سفیه بکن بعون خدا بیخ روزگار غضوب

💡 بر من نیست مثل تو مغضوب هم ندیدم چو تو خروس کذوب

💡 گفتی که نشد خوب که گشتی مغضوب بد شد که به شاه از تو شمردند عیوب