لغت نامه دهخدا
غربتی. [ غ ُ ب َ ] ( ص نسبی، اِ ) کولی. غربال بند. لولی. قرشمال. توشمال. لولی. زط. قره چی ( یا غره چی ). چینگانه. رجوع به لولی شود. || در تداول مردم شیراز، غیر شیرازی.
غربتی. [ غ ُ ب َ ] ( ص نسبی، اِ ) کولی. غربال بند. لولی. قرشمال. توشمال. لولی. زط. قره چی ( یا غره چی ). چینگانه. رجوع به لولی شود. || در تداول مردم شیراز، غیر شیرازی.
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) ۱ - منسوب به غربت. ۲ - کولی، قرشمال. ۳ - بیگانه، اجنبی.، ~بازی درآوردن فریاد و جنجال بی اندازه کردن.
۱. [عامیانه] کولی، لولی، غرشمار.
۲. = غریب
۳. [عامیانه، مجاز] آن که نسبت به قوانین اجتماعی بی اعتناست.
( صفت ) ۱ - منسوب به غربت ۲ - کولی قرشمال غریب شمار.
رجوع شود به:کولی
منسوب به غربت.
کولی، قرشمال.
بیگانه، اجنبی.؛ ~بازی درآوردن فریاد و جنجال بی اندازه کردن.
💡 دشمن جاه تو دشمنکام تا هنگام مرگ از وطن آواره هریک در بلای غربتی
💡 آه که با دلم نبست عهد وفاق الفتی چون نفسم به سر شکست گرد هوای غربتی
💡 از گریه خاک دام چمن می کنیم ما در غربتیم و سیر وطن می کنیم ما
💡 ما طوطیان مصر شکرخیز غربتیم ما را ز شیر صبح وطن باز کرده اند
💡 ماطوطیان مصر شکرخیز غربتیم ما را ز شیر صبح وطن باز کردهاند
💡 سایهوار از نارسایان جهان غربتیم شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم