لغت نامه دهخدا
عمومی. [ ع ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به عموم. ( از اقرب الموارد ). چیزی که شامل همه گردد. عام. کلی. ( ناظم الاطباء ). آنچه که متعلق و مربوط به عموم باشد. همگانی. ( فرهنگ فارسی معین ). در مقابل خصوصی.
عمومی. [ ع ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به عموم. ( از اقرب الموارد ). چیزی که شامل همه گردد. عام. کلی. ( ناظم الاطباء ). آنچه که متعلق و مربوط به عموم باشد. همگانی. ( فرهنگ فارسی معین ). در مقابل خصوصی.
(عُ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) منسوب به عموم، همگانی.
آنچه مربوط به همۀ مردم باشد، همگانی.
( صفت ) منسوب به عموم آنچه که متعلق و مربوط به عموم باشد همگانی: تعلیمات عمومی.
منسوب به عموم، همگانی. عمومی حداقل تا سده پنجم پیش از میلاد نزد ایرانیان رایج بوده و علاوه بر مفهوم قوم و قبیله، نام نوعی نوشیدنی مقدس نیز بود.
💡 هم خیر بشر خواهد و هم صلح عمومی از روز ازل مسلک طوفان علنی بود
💡 غمگسار: صفت رحمانی حقتعالی را گویند، که شمولی و عمومی دارد.
💡 هر کس نکند تکیه بر افکارِ عمومی او را خطرِ حادثه مغلوب نماید
💡 بدان روحِ عمومی، سایهای از پرتوِ یزدان نخستین مرتبت آن روح، اندر قُلزُم و یم شد
💡 کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی