لغت نامه دهخدا
عطربیز. [ ع ِ ] ( نف مرکب ) عطربیزنده. عطرپاش. ( فرهنگ فارسی معین ). عطرافشان.
عطربیز. [ ع ِ ] ( نف مرکب ) عطربیزنده. عطرپاش. ( فرهنگ فارسی معین ). عطرافشان.
(عَ طْ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) آن چه که بوی خوش می پراکند.
عطربیزنده، آنچه بوی خوش پراکنده می سازد.
( صفت ) عطر پاش ریاحین عطر بیز.
آن چه که بوی خوش میپراکند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کند بر سمن عطربیزی صبا رطوبت فروشد به شبنم هوا
💡 اصل این فرع از یمن شد عطربیز بر نبی از فیض رحمان ریختند
💡 شعابش لاله زار است و سحابش ژاله بار و نسیمش عطربیز و زمینش مشک خیز.
💡 ترک همه کس ز بی تمیزی کردیم با خویش نشسته عطربیزی کردیم