عضوی

لغت نامه دهخدا

عضوی. [ ع َ ض َ وی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به عضاهة. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). عِضاهی.رجوع به عضاه و عضاهة شود. || آنکه عضاه چرد. ( از اقرب الموارد ). عِضهی. رجوع به عضهی شود.
عضوی. [ ع ُ وی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به عضو. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عضو شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به عضو.
منسوب به عضاهه عضاهی

فرهنگستان زبان و ادب

[زیست شناسی] ← اندامی

جمله سازی با عضوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن بدن عضوی سیه عضوی کبود ساق تا سر یا ورم یا زخم بود

💡 عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن

💡 چشم تنها نه، که تن با گونه ی خون کردمی پس چو پرویزن، زهر عضوی، رگی بگشادمی

💡 ایزد که همی کرد مرکب تن و جان در هر عضوی مصلحتی کرد نهان

💡 عضوی زتو گر دوست شود با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن

💡 درون جسم آدم هفت عضو است بهر عضوی مرا او را چار جزواست

انحصار یعنی چه؟
انحصار یعنی چه؟
پیش دارو یعنی چه؟
پیش دارو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز