عشیق
مترادفها
عاشق
لغت نامه دهخدا
عشیق. [ ع َ ] ( ع ص، اِ ) عشق ورزنده و عاشق. ( فرهنگ فارسی معین ). گویند: فلان عشیق و هی عشیقته؛ یعنی نسبت بهم عشق میورزند. ( از منتهی الارب ):
ورنه باشد آن تو بنگر این فریق
بر غم و رنجندمفتون و عشیق.مولوی.مولعیم اندر سخنهای دقیق
بر گرهها باز کردن ما عشیق.مولوی.چه محل دارد به پیش آن عشیق
لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق.مولوی.زآنکه او سنگ سیه بد این عقیق
آن عدوی نور بود و این عشیق.مولوی.|| معشوق. محبوب. حبیب. دوست:
غرابا مزن بیشتر زین نعیقا
که مهجور کردی مرا از عشیقا
نعیق تو بسیار و ما را عشیقی
نباید به یک دوست چندین نعیقا.منوچهری.
عشیق. [ ع ِش ْ شی ] ( ع ص ) بسیار عشق آرنده. ( منتهی الارب ). کثیرالعشق. ( اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(عَ ) [ ع. ] (ص. ) عاشق.
فرهنگ عمید
۱. عاشق.
۲. معشوق.
فرهنگ فارسی
عاشق، به معنی معشوق هم میگویند
( صفت ) عشق ورزنده عاشق.
بسیار عشق آرنده
جمله سازی با عشیق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست
💡 دختران خسروان را زین طریق خوش همیمالید و میشست آن عشیق
💡 ور نباشد آن تو بنگر کین فریق پر غم و رنجند و مفتون و عشیق
💡 چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق
💡 اکملیت چیست دانی ای رفیق منزل سیر الی اللّه ای عشیق
💡 زانک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق