طیبت

لغت نامه دهخدا

طیبت. [ ب َ ] ( ع اِمص ) مزاح. خوش طبعی. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). خوش منشی. خوش مزگی. بازی. شوخی:
طیبتی شاعرانه کردم من
تا نبندی دل اندرین زنهار.مسعودسعد.ز روی طیبت گفتم بزرگواری کن
جواب گوی و ز طیبت مشو دل آزرده.سوزنی.با تو بر روی بساط انبساط
نرد طیبت باخت خادم یک ندب.سوزنی.هیچ شعری نَبُوَد اندر شعر خوش من
کاندر او طیبتکی نَبْوَد و زیج و بازی.سوزنی.زن بسی گفتش که آخر ای امیر
گر مزاحی کردم از طیبت مگیر.مولوی.- به طیبت نفس؛ به طیب نفس. به طیب خاطر:
خراج اگر نگذارد کسی به طیبت نفس
بقهر از او بستانند و قهر سرهنگی.سعدی ( گلستان ).|| ( اِ ) نام ماهیست در تاریخ یهود، و آن را طیبث نیز گویند. رجوع به طیبث شود.
طیبة. [ ب َ ] ( ع ص ) حلال. || روا. || شراب صافی و خالص آن. ( منتهی الارب ). || ( مص ) حلال شدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || خوش شدن. || خوش بوی شدن. || پاکیزه شدن. ( تاج المصادر بیهقی ).
طیبة. [ ب َ ] ( اِخ ) بنت العجاج المجاشعی، عیال فرزدق شاعر. رجوع به حاشیه ج 4 عیون الاخبار ابن قتیبه چ دار الکتب المصریه شود.
طیبة. [ ب َ ] ( اِخ ) دهیست نزد زرود. || نام زمزم. || نام مدینه منوره. یثرب. مدینةالسلام. رجوع به طابة شود. ( منتهی الارب ).
طیبة. [ ب َ ] ( اِخ ) مدینة الرسول صلی اﷲ علیه و آله و سلم. قبل انما سمیت بطیبة بنت قیداربن اسماعیل وکانت تسکنها. ( منتهی الارب ). مدینه. یثرب. طابة. شهری که پیغمبر صلواة اﷲ علیه و آله بدانجا هجرت کرد.
طیبة. [ ی َ ب َ ] ( ع ص ) کار بی دغا و فریب. یقال: سبی ٌ طیبة، ای بلا غدر و نقض عهد. ( منتهی الارب ). برده ای که در او هیچ شبهت نباشد. ( مهذب الاسماء ).
طیبة. [ طَی ْ ی ِ ب َ ] ( ع ص ) تأنیث طیب، و در تمام معانی با طیب برابر است. ج، طیبات. مقابل خبیثة. قوله تعالی: اء لم تر کیف ضرب اﷲ مثلاً کلمةً طیبةً کشجرة طیبة ( قرآن 24/14 )؛ نمی بینی ای محمدیعنی نمیدانی که چگونه مثل زد خدای تعالی که گفت کلمتی پاکیزه چون درختی پاک است. مفسران گفتند: مراد بکلمه پاک گفتن لااله الااﷲ است. ( تفسیر ابوالفتح ). و نیز قوله تعالی: و جرین بهم بریح طیبة ( قرآن 22/10 )؛ وکشتیها ببرد ایشان را بباد خوش چون باد نرم باشد کشتی خوش رود و راست و آسان رود. ( تفسیر ابوالفتوح ).

فرهنگ معین

(طَ یْ بَ ) [ ع. طیبة ] ۱ - (اِمص. ) مزاح. ۲ - (ص. ) حلال. ۳ - خالص.

فرهنگ عمید

۱. شوخی، مزاح.
۲. (اسم ) هرچیز خوش بو.
۳. (اسم ) بوی خوش.
* به طیبت نفس: به میل خود، بی اکراه و اجبار.

فرهنگ فارسی

خوش شدن، خوشبوشدن، خوشمزه شدن، حلال شدن، خوشی وخوش طبعی، خوش سخنی، خوشمزگی
۱ - ( اسم ) خوش طبعی خوشی منش مزاح. ۲ - ( صفت ) حلال روا. ۳ - خالص صافی.

ویکی واژه

طیبة
مزاح.
حلال.
خال

جمله سازی با طیبت

💡 طیبتی کردم، این معاذ الله ! تا ازین وحشتی نیفزاید

💡 از نعمت تو شمسهٔ نرگس شده زرین وز طیبت تو گنبد گل شاخهٔ شمشاد

💡 به طیبت کردن ار شمعی فروزی از آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی

💡 ور کنون طیبتی کند گه گه نیست او را سخن معاذالله

💡 شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی

💡 خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس به قهر از او بستانند و مزد سرهنگی