لغت نامه دهخدا
صفاء. [ ص َ ] ( ع مص، اِ ) رجوع به صفا شود.
صفاء. [ ص َ ] ( ع مص، اِ ) رجوع به صفا شود.
(صَ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) پاک و بی غش شدن. ۲ - (اِمص. ) پاکیزگی. ۳ - خلوص، یکرنگی. ۴ - خوشی. ۵ - طراوت.
پاک و بی غش شدن.
پاکیزگی.
خلوص، یکرنگی.
خوشی.
طراوت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قدر شریعت مصطفی ایشان دانستند، و حق سنّت او ایشان شناختند، صفاء سرّ این چنین صدیقان بر هر خاری که تابد عبهر دین شود، اگر بر مطیع تابد مقبول گردد و اگر بر عاصی تابد مغفور گردد، اگر بر فاسق تابد صاحب ولایت شود.
💡 مرید باید که دائم بر سر مجاهده بود در ترک شهوات که هر که موافقت شهوت کند صفاء دل گم کند و زشت ترین خصلت مرید آن بود که باز سر شهوتی شود که آنرا گذاشته بود خدایرا عَزَّوَجَلَّ وَتَقَدَّسَ.
💡 آن صدر طریقت بو یزید بسطامی را بخواب نمودند که یا بایزید: خزائننا مملوّة من العبادة، تقرّب الینا بالانکسار و الذلّة در گاه ما را رکوع و سجود بی انکسار دل و صفاء جان بکار نیاید که خزائن عزّت ما خود پر از رکوع و سجود خداوندان دلست، چون بدرگاه ما آیی درد دل بر جام جان نه و بحضرت جانان فرست که درد دل را بنزدیک ما قدریست.
💡 له فی المعضلات صفاء رای کنور الشمس فی جنح الظلام
💡 مُتَّکِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ بنظر بعضهم الی بعض لا یری بعضهم قفا صاحبه، وصفوا مع نعیمهم بحسن العشرة و صفاء المودّة و تهذیب الاخلاق.
💡 فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روحالعمال