( صعقة ) صعقة. [ ص َ ق َ ] ( ع مص ) بیهوش گردیدن. ( منتهی الارب ). بیهوش شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مقدمه لغت میر سید شریف ). || ( اِمص ) بیهوشی. ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ):
باز از آن صعقه چو با خود آمدم
طور برجا بد نه افزون و نه کم.مولوی ( مثنوی ). || ( اِ ) آتش که از آسمان افتد. ( منتهی الارب ):
گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست
و آتش صعقه پیش و پس باشد.سعدی.|| دم صور. ( منتهی الارب ).
(صَ قَ یا قِ ) [ ع. صعقة ] ۱ - (مص ل. ) بی هوش گردیدن. ۲ - (اِمص. ) بی هوشی.
۱. بیهوش شدن از شدت ترس یا از شنیدن صدای هول انگیز، بیهوشی.
٢. (اسم ) = صاعقه
۱ - ( مصدر ) بیهوش گردیدن. ۲ - ( اسم ) بیهوشی. ۳ - سعق. ۴ - آتشی که از آسمان افتد.
صعقة
بی هوش گردیدن.
بی هوشی.
💡 تجلی ربوبیت موسی را بود علیه السلام کوه طفیلی او بود نه او طفیلی کوه که «فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا». از تجلی نصیب کوه تد کدک بود و نصیب موسی صعقه چون حق تعالی بر بوبیت تجلی کرد هستی موسی و کوه بماند اگرچه کوه پاره پاره شد و موسی بیهوش بیفتاد ولیکن حضرت ربوبیت پرورنده و دارنده بود وجود ایشان باقی گذاشت.
💡 صعقهٔ در جان عالم افکنی کل موجودات را بر هم زنی
💡 گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست و آتش و صعقه پیش و پس باشد
💡 پس گفت: الصعقه من الشیطان. هر که بانگی از او برآید آن نیست الا از شیطان و اینجا حاکم غالب کرده است که نه همه جایی چنین بود و شرح این خود او گفته است. یعنی اگر که تواند آن باطل کند و آن صعقه از او پدید آید از شیطان است.