لغت نامه دهخدا
شمعک. [ ش َ ع َ ] ( اِ مصغر ) شمع کوچک. ( فرهنگ فارسی معین ). شمعچه. || ستونی کوچک که برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود. ( فرهنگ فارسی معین ). شمعچه. رجوع به شمع و شمعچه شود.
شمعک. [ ش َ ع َ ] ( اِ مصغر ) شمع کوچک. ( فرهنگ فارسی معین ). شمعچه. || ستونی کوچک که برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود. ( فرهنگ فارسی معین ). شمعچه. رجوع به شمع و شمعچه شود.
(شَ عَ ) [ ع - فا. ] (اِمصغ. ) ۱ - شمع کوچک. ۲ - ستونی کوچک برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود.
( اسم ) ۱ - شمع کوچک. ۲ - ستونی کوچک برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود.
شمع کوچک.
ستونی کوچک برای محافظت بنا یا دیوار مشکوکی که بیم خرابی آن رود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیز و بی... گی از گرمی بازار عشق شمعکی بفروز و آتش در زیان و سود زن
💡 شمعکی برزند به خانه علم رخت بربندد از میانه ظلم
💡 استاد ببین که شمعکی میسازد کافروزد و میرد و دگر زنده شود