سنجیده

لغت نامه دهخدا

سنجیده. [ س َ دَ /دِ ] ( ن مف / نف ) سخته. موزون. ( آنندراج ). || پخته. آزموده. مجرب. ممتحن. جاافتاده. سخته. || نیک اندیشیده. نیک سگالیده ( سخن یا نکته ).
- بسنجیده؛ سخته. موزون. جاافتاده. پخته:
بسنجیده چون کار هر نیکخو
پسندیده چون مهر هر مهربان.فرخی.- معنی سنجیده؛ از روی اندیشه:
معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد
گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است.محسن تأثیر ( ازآنندراج ).گر سخن گستر ندارد قدر و مقداری چه غم
وزن او ظاهر شود از معنی سنجیده اش.محسن تأثیر.

فرهنگ عمید

۱. وزن شده.
۲. اندازه گرفته شده.
۳. آزموده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - وزن شده. ۲ - اندازه گرفته ۳ - تعیین ارزش شده. ۴ - مقایسه شده. ۵ - فهمیده با اطلاع: زنی سنجیده و با فهم و از هر حیث در خور احترام است.

جمله سازی با سنجیده

💡 مجلهٔ وگ در سال ۲۰۱۶ دربارهٔ سبک لباس‌پوشیدن آبرا اظهار کرده‌است که «تضادهای سنجیده بخشی از شخصیت هنری کلی او هستند: آبرا عضوی از گروه آفول رکوردز است که اکثر اعضای آن مرد هستند».

💡 میزان حرارت تولید شده توسط بدن انسان با واحد وات بر متر مربع پوست انسان سنجیده میشود که به آن شدت متابولیسم میگویند.

💡 در این آزمون هر چهار مهارت لازم برای یادگیری زبان (مهارت گفتاری، مهارت شنیداری، مهارت نوشتاری، مهارت روخوانی و درک مطلب) سنجیده می شود.

💡 خواه برگردون سحر شو خواه در دریا حباب در ترازوی نفس جز باد کم سنجیده‌اند

💡 بحر هرگه گوهرش سنجیده با درّ نجف گوهر خود را چو جرم مه مکدّر یافته

💡 تا سخن سنجیده‌ام طغرل به میزان ادب در میان شاعران امروز یکتا گشته‌ام