لغت نامه دهخدا
سرگرای. [ س َ گ َ / گ ِ ] ( نف مرکب ) آنکه سرش بگردد. ( آنندراج ). || مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده. آنچه قصد کوفتن یا انداختن سر کند:
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.فردوسی.رجوع به گرای شود.
سرگرای. [ س َ گ َ / گ ِ ] ( نف مرکب ) آنکه سرش بگردد. ( آنندراج ). || مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده. آنچه قصد کوفتن یا انداختن سر کند:
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.فردوسی.رجوع به گرای شود.
( ~. گَ ) (ص فا. ) ۱ - بی قرار. ۲ - نافرمان.
۱. سرگراینده، سر پیچی کننده، سرکش، نافرمان.
۲. بی قرار، بی آرام.
آنکه سرش بگردد. یا مجازا سر کوب کننده. نابود کننده.
بی قرار.
نافرمان.
💡 سبک تیغ شهزاده شد سرگرای زمین شد پر از پیکر و دست و پای
💡 تا هیچ سرفراز نیاید بجان خلاص کو پیش تو نشد بزمین بوس سرگرای
💡 تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزههای سرگرای
💡 کاری ترست بر دل و جانم بلا و غم از رمح آب داده و از تیغ سرگرای
💡 چون آفتاب خواست کشد سر زتیغ کوه چونان بود که بر سر من تیغ سرگرای
💡 نشسته چار حریفند شاهد و شیرین بدانکه تا ز می لعل سرگرای شوند