سافر. [ ف ِ] ( ع ص، اِ ) مسافر. ( شرح قاموس ). مسافر و فعل آن نیامده است. و بعضی گویند: سفر سفوراً. ( از منتهی الارب ) ( قطر المحیط ). ج، اَسفار، سَفر. سَفَرَة، سُفّار. ( قطر المحیط ). بسفر رونده. سفرکننده. کاروانی. || رسول و مصلح میان قوم. ( منتهی الارب ). سفیر. || نویسنده. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) ( منتهی الارب ). کاتب. ج، سَفَرَة. ( قطر المحیط ) || زن گشاده روی. ( منتهی الارب ). امراءة سافر؛ کاشفة القناع عن وجهها. ( قطر المحیط ). ج، سوافر. || اسب کم گوشت. ( شرح قاموس ) ( منتهی الارب ). فرس سافر؛ قلیل اللحم. ( قطر المحیط ). || فرشته ای که اعمال بندگان نگاه دارد. ( استینگاس ) ( ناظم الاطباء ).
(فِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - سفرکننده. ج. سفره، سفار. ۲ - رسول، سفیر. ۳ - کاتب. ج. سفره. ۴ - زن گشاده روی. ج. سوافر. ۵ - اسب کم گوشت. ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه می دارد.
۱ - بسفر رونده سفر کننده جمع سفره سفار. ۲ - رسول سفیر. ۳ - کاتب جمع سفره. ۴ - زن گشاده روی جمع سوافر. ۵ - اسب کم گوشت. ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه دارد.
سفرکننده.
سفره، سفار.
رسول، سفیر.
کاتب.
سفرهنگستان
زن گشاده روی.
سوا
اسب کم گوشت.
فرشتهای که اعمال بندگان را نگاه میدارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو زان که مسافر از وطن بار چو بست میرود
💡 آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان «الله معک » گفت همه جان کریمان
💡 آن سنگدل ستارهٔ خوبان لشکر است فریاد از آن ستاره که چون مه مسافرست
💡 از یار سفر کرده کسی را خبری نیست کان ماه مسافر بهمه کوی و دری نیست
💡 در میان بیست باد آن باد را میشناسم چون مسافر زاد را