ستاینده

لغت نامه دهخدا

ستاینده. [ س ِ ی َ دَ / دِ ] ( نف ) مدح کننده و تعریف نماینده و مداح و ستایش کننده. ( ناظم الاطباء ). ستایشگر. ( آنندراج ). حامد. ( دهار ). ثناگو:
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی.فردوسی.همه پیش فرزند او بنده ایم
بزرگی او را ستاینده ایم.فردوسی.بحکم آشکارا بحکمت نهفت
ستاینده حیران از او وقت گفت.نظامی.گرچه بدین درگه پایندگان
روی نهادند ستایندگان.نظامی.

فرهنگ عمید

ستایش کننده، مدح کننده.

فرهنگ فارسی

مدح کننده. ستایشگر

جمله سازی با ستاینده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مر او را ستاینده کردار اوست جهان سر به سر زیر آثار اوست

💡 که من بنده و نیکخواه توام ستاینده ی تاج و گاه توام

💡 به حکم آشکارا به حکمت نهفت ستاینده حیران ازو وقت گفت

💡 به ایران اگر نیز چون توکسست ستاینده آسمان او بسست

💡 همان کن که بیدار شاهان کنند ستاینده و نیک‌خواهان کنند

💡 خدا را تو از جان ستاینده باش به درگاه جان‌آفرین بنده باش