سام نریمان
لغت نامه دهخدا
سام نریمان. [ م ِ ن َ ] ( اِخ ) رجوع به گرشاسب و سام و نریمان و مزدیسنای دکتر معین چ 1 ص 417 ببعد شود:
بسام نریمان کشیدش نژاد
بسی داشتی رزم رستم بیاد.فردوسی.همی حیران و بی سامان و پژمان حال گردیدی
اگر دیدی بصف دشمنان سام نریمانش.ناصرخسرو.نه سام نریمان نه افراسیاب
نه کسری نه دارا نه جمشید ماند.سعدی ( صاحبیه ).
ویکی واژه
سامنریمان
نام نیای همه قوم و قبایل زابلی و زابلیان در شاهنامه. چو سام نریمان و سرو یمن/ به پیش سپاه اندرون رای زن «فردوسی»
جمله سازی با سام نریمان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس آنگاه سام نریمان برین برآمد چو مه بر سپهر برین
💡 چو سام نریمان چنان حال دید همی غلغل نامداران شنید
💡 ازین روی در بزم شداد عاد ز سام نریمان یل کرد یاد
💡 چو فرزند سام نریمان ز بند بنالد به پروردگار بلند
💡 که سام نریمان جنگی منم ز گوهر به هرجای سنگی منم
💡 چنین گفت سام نریمان گرد که ای پهلوانان با دست برد