ساده رخ

لغت نامه دهخدا

ساده رخ. [ دَ / دِ رُ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) امرد. بی ریش. ساده. ساده روی. ساده زنخ. ساده زنخدان. ساده شکر. ساده نمک:
ساده رخ نزد آنکه خویشش نیست
شب چرا میرود چو ریشش نیست.اوحدی.

فرهنگ معین

( ~. رُ ) (ص مر. ) بی ریش.

فرهنگ عمید

= ساده رو

فرهنگ فارسی

( صفت ) امرد بی ریش ساده زنخ.

جمله سازی با ساده رخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اهلی از ساده رخان رنجه بدشنام مشو دل بدشنام بنه وقت ثنا هم برسد

💡 ساده رخ نزد آنکه خویشش نیست شب چرا میرود؟ که ریشش نیست

💡 در پرده حنا بسته همه ساده رخ او وز مُشک عَلَم ساخته بر پردهٔ دیبا

💡 شعر من همچو عزایم شده افسون پری که پری‌وار کند ساده رخان را احضار

💡 زاهد که کند منعم از رفتن میخانه با ساده رخی هر شب آنجا به نهان آید

💡 خطت دمیدو هنوزت سری ز ناز گرانست که بر رخ تو خط بندگی ساده رخانست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران