روشندلی

لغت نامه دهخدا

روشندلی. [ رَ / رُو ش َ دِ ] ( حامص مرکب ) صفت روشندل. روشن ضمیری. دانایی. آگاهی. ( فرهنگ فارسی معین ):
سکندر که خورشید آفاق بود
به روشندلی در جهان طاق بود.نظامی.بخوبی شد این یک چوبدر منیر
چو شمس آن ز روشندلی بی نظیر.نظامی.همتش از غایت روشندلی
آمده در منزل بی منزلی.نظامی.و رجوع به روشندل شود.

فرهنگ معین

( ~. دِ ) (حامص. ) آگاهی.

فرهنگ فارسی

روشن ضمیری دانایی آگاهی.

ویکی واژه

آگاهی.

جمله سازی با روشندلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟ روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟

💡 یکی صد شد ز خط عنبرین آن حسن روزافزون شبستان سرمه روشندلی شد شمع تابان را

💡 یافتم روشندلی از گریه‌های نیم‌شب خاطری چون صبح دارم از صفای نیم‌شب

💡 روشندلی در انجمن روزگار نیست از داغ دل چراغ شب تار خویش باش

💡 عمرم از فیض محبت دفتر روشندلی است هر نفس از بسکه چیدم صبح بر بالای صبح

💡 لاف یکرنگی زنم با دشمن از روشندلی چون شرار از دودهٔ برق است گویی دانه ام

قاب یعنی چه؟
قاب یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز