رهروی

لغت نامه دهخدا

رهروی. [ رَ رَ / رُ ] ( حامص مرکب ) سیر و حرکت و راه رفتن:
بازماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهروی فرونگذاشت.نظامی.رهروی در گرفت و راه نوشت
سوی شهر آمد از کرانه دشت.نظامی.سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی.حافظ.کعبه کجا و رهروی نی سوارها
با خامه کی توان ره وصف تو قطع کرد.واعظ قزوینی.|| هدایت و ارشاد. || سلوک و سیر و رفتار. || روش. || گام و خطوه. ( ناظم الاطباء ). رجوع به راهروی در همه معانی شود.

فرهنگ معین

(رَ هْ رَ ) (حامص. ) راهروی.

فرهنگ فارسی

۱ - عمل راه رفتن. ۲ - ( تصوف ) سلوک.
سیر و حرکت و راه رفتن

ویکی واژه

راهروی.

جمله سازی با رهروی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگو کسوت جغد و شاهین یکی است که هر رهروی را در این ره تکی است

💡 صائب قدم شمرده نهد بر بساط گل در پای رهروی که شکسته است خارها

💡 خواهد شدن ز حیرت چون نقش پا زمین گیر هر رهروی که پیشی بر رهنما گرفته

💡 ز حرف‌حرف کلامم هجی‌کنان گذراند چو رهروی که به پایش بود نهاده شکال

💡 ایمن ز انقلاب شود آب در گهر آسوده رهروی که به صاحب نظر رسید

💡 هر رهروی که رفت رسید او به منزلی جاوید می رود به نهایت کجا رسید

عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز