کلمه «رمق» در زبان فارسی به معنای نیروی اندک، توان باقیمانده یا انرژی کمی است که در بدن فرد باقی مانده باشد. این واژه معمولاً زمانی به کار میرود که فرد به دلیل خستگی، بیماری، گرسنگی یا ضعف شدید، توان و انرژی خود را از دست داده باشد و تنها مقدار ناچیزی از آن در او باقی مانده باشد. بهعنوان مثال، وقتی میگویند «دیگر رمقی برایم نمانده است»، منظور این است که فرد به شدت خسته یا بیحال شده و توان ادامه کار یا حرکت را ندارد. «رمق» بیشتر در توصیف حالاتی استفاده میشود که فرد در آستانه از دست دادن کامل انرژی قرار دارد و تنها باقیماندهای از آن را در خود احساس میکند. این واژه در متون ادبی نیز بهطور گسترده برای بیان ضعف، خستگی یا ناتوانی به کار میرود. «رمق» علاوه بر توصیف جسمی، گاهی به صورت استعاری برای نشان دادن کمبود توان روحی یا روانی نیز استفاده میشود. این کلمه با بار معنایی خاص خود، تصویری از ضعف و کمبود نیرو را به ذهن میآورد و در عین حال یادآور تلاش برای ادامه دادن با همان توان اندک است.
رمق
لغت نامه دهخدا
رمق. [ رَ ] ( ع مص ) نگریستن به کسی. ( تاج المصادر بیهقی ). نگریستن یا به نگاه سبک نگریستن کسی را. ( از منتهی الارب ). نگریستن کسی را به نگاه سبک. ( از اقرب الموارد ). || طول دادن نگریستن را بر کسی. ( از اقرب الموارد ). رمق به بصر کسی را؛ با مراقبت و مواظبت چشم بدنبال وی داشتن. ( از متن اللغه ).
رمق.[ رَ م ِ ] ( ع ص ) عیش رمق؛ اندک از معیشت که باقی جان را نگاه دارد. ( منتهی الارب ). آنچه رمق را حفظ کند.( از اقرب الموارد ). رُمْقة. رَماق. رِماق. مُرَمَّق.( از متن اللغة ). رجوع به رمقة و رماق و مرمق شود.
رمق. [ رُم ْ م َ ] ( ع ص ) ضعیف و سست. ( منتهی الارب ). ضعیف. ( از اقرب الموارد ).
رمق. [ رُ م ُ ] ( ع ص، اِ ) درویشان که روزگار را به اندک معیشت گذارند.ج ِ رامِق و رَموق. ( منتهی الارب ). فقیرانی که به اندک مایه از معیشت اکتفاء کنند. ( از اقرب الموارد ) ( ازمتن اللغة ). || بدخواهان. ( منتهی الارب ). حاسدان. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). حسودان. || اندکی از مایه زندگی. ( از متن اللغة ).
رمق. [ رَ م َ ] ( ع اِ ) باقی جان. ( دهار ) ( منتهی الارب ). باقی دمه. ( دهار ). بقیه حیات. ج، ارماق. ( از اقرب الموارد ). حُشاشة. ( السامی ).بقیه جان. ( غیاث اللغات ). نفس آخرین. ( از متن اللغة ). رمخ و باقی جان. ( ناظم الاطباء ): مرا سد رمق حاصل می بود. ( کلیله و دمنه ). و مژده داد که خواجه را رمقی باقی است. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 74 ). و در حفظ رمق می کوشیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 296 ).
کسی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت.سعدی.- رمق ماندن؛ هنوز زنده بودن. هنوز روح از بدن کاملاً مفارقت نکردن:
از من رمقی به سعی ساقی مانده ست
وز صحبت خلق بی وفاقی مانده ست.( منسوب به خیام ).گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بیجان بقا.سعدی.بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. ( گلستان ).
- سد رمق کردن؛ مانع فراق جان از بدن شدن. جلو مفارقت روح را گرفتن: و بعضی به گیاه و کشت سد رمق می کردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 296 ).
|| در تداول فارسی زبانان، زور. قوت. قدرت. تاب و توان: و من چون اندک رمقی بازیافتم... ( ترجمه تاریخ یمینی ص 329 ).
فرهنگ معین
(رَ مَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - تاب، توان. ۲ - باقیماندة جان.
( ~. ) [ معر. ] (اِ. ) گله، رمه.
(رَ ) [ ع. ] (مص ل. ) نگریستن، نگاه کردن.
فرهنگ عمید
۱. نیرویی که باقی جان را نگه می دارد.
۲. [مجاز] تاب، توان.
فرهنگ فارسی
باقی جان، بقیه حیات، نیمه جان، غذای اندک، تاب
( اسم ) گله رمه.
باقی جان نفس آخرین در تداول فارسی زبانان زور قوت
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] باقی مانده جان در بدن را رَمَق گویند. از آن در بابهای طهارت، صوم، حج، ظهار، ایلاء، اطعمه و اشربه، حدود و تعزیرات سخن گفتهاند.
رمق عبارت است از باقی مانده نیروی حیات در تن جاندار. برخی لغویان، آن را به آخرین نیروی زندگی، باقی مانده در تن کسی تعریف کردهاند.
سد رمق
سد رمق عبارت است از حفظ این نیرو در بدن.
احکام شهید
شهید- باشرایطی- بدون غسل و کفن، پس از نماز گزاردن بر جنازه او با لباسهایش دفن میگردد. یکی از شرایط، کشته شدن در میدان نبرد قبل از پایان جنگ است. بنابر این، رزمنده مجروحی که همرزمان وی پس از پایان جنگ به او دسترسی یافتهاند در حالی که هنوز رمق داشته، چنانچه پس از این به شهادت برسد، احکام یاد شده بر او جاری نمیشود؛ بلکه برخی گفتهاند: حتی در صورتی که قبل از پایان جنگ، مسلمانان وی را بیابند در حالی که رمق داشته باشد، احکام شهید بر وی مترتب نمیگردد.
غلبه تشنگی بر روزه دار
...
ویکی واژه
آخرین نیروی زندگی که در تن کسی باقی میمانَد.
(مجاز): تاب، توان، طاقت، باقیمانده جان.
گله، رمه
نگریستن به کسی. نگریستن یا به نگاه سبک نگریستن کسی را. نگریستن کسی را به نگاه سبک. طول دادن نگریستن را بر کسی. رمق به بصر کسی را: با مراقبت و مواظبت چشم به دنبال وی داشتن.
عیش رَمِق: اندک از معیشت که باقی جان را نگاه دارد. آنچه رَمَق را حفظ کند.
سست، ضعیف.
درویشانی که روزگار را به اندک معیشت گذارنند. صیغهی جمع رامِق و رَموق.
فقیرانی که به اندک مایه از معیشت اکتفاء کنند.
بدخواهان. حاسدان. حسودان.
اندکی از مایهی زندگی.
باقی جان. باقی دمه. بقیه حیات. بقیه جان. نَفَس آخرین.
مرا صد رمق حاصل میبود. (کلیله و دمنه)
و مژده داد که خواجه را رمقی باقی است. (ترجمه تاریخ یمینی ص 74)
و در حفظ رمق میکوشیدند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 296)
کسی در بیابان سگی تشنه یافت -- برون از رمق در حیاتش نیافت. (سعدی)
رمق ماندن: هنوز زنده بودن. هنوز روح از بدن کاملاً مفارقت نکردن.
از من رمقی به سعی ساقی مانده ست -- وز صحبت خلق بیوفاقی مانده ست. (منسوب به خیام)
گو رمقی بیش نماند از ضعیف -- چند کند صورت بیجان بقا. (سعدی)
بعد شبان روزی دگربر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. (سعدی)
سد رمق کردن: مانع فراق جان از بدن شدن. جلو مفارقت روح را گرفتن.
و بعضی به گیاه و کشت سد رمق می کردند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 296)
در تداول فارسی زبانان، زور. قوت. قدرت. تاب و توان.
و من چون اندک رمقی بازیافتم... (ترجمه تاریخ یمینی ص 329)
از رمق افتادن: تاب و توان از دست دادن. کوفته و مانده شدن. مثلاً گویند: امروز از بس راه رفتیم از رمق افتادیم.
ضرب المثل: رقم رمق می خواهد'، مانند بهتر از تیغسخن را نبود هیچ ظهیر (ناصرخسرو)
بدین معنی است که نفوذ حکم موقوف به قدرت و زور است.
قوت در غذا. خاصیت غذایی: این آبگوشت رمق ندارد، یعنی خاصیت و ماده غذایی آن اندک است.
رمه گوسپندان آن معرب رمه است. گلهای از گوسفند و آن معرب رمه فارسی است.
جمله سازی با رمق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ندارد مردم چشمم رمق دیگر، چرا ای دل ز عینک هر زمانش بر نفس آیینه میداری
💡 برد خط و زلف او جان و دل عاشقان زان رمقی مانده بود، سبزه به صحرا ببرد