رغ
لغت نامه دهخدا
رغ. [ رُ ] ( اِ ) آروغ را گویند و آن بادی است که با صدا از راه گلو برمی آید. ( برهان ). مخفف آروغ است. ( انجمن آرا ) ( از آنندراج ). بادی بود که از گلو برآید و آروغ و ارغ و رچک نیز گویند. ( فرهنگ خطی ) ( از شعوری ج 2 ورق 24 ). آروغ. ( فرهنگ جهانگیری ). آجل. رجک. ( فرهنگ سروری ). فواق. رجغک. رجوع به مترادفات کلمه شود.
رغ. [ رَ ] ( اِخ ) به لغت اوستا شهری را گویند که مولد اشو زردشت است. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(رُ ) (اِ. ) آروغ.
فرهنگ عمید
= آروغ
جمله سازی با رغ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بطبع رغبت نیکی کند چنانکه همی بطبع او نبرد دیو جز به نیکی ظن
💡 باد سهند بین که: برین مرغزارها چون میکند ز نرگس و لاله نگارها؟
💡 گل لاله رخ روی بر خاک مالد چو بر عارض تو کند ارغوان گل
💡 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاووس
💡 خوش آن مرغی که می آمد از آن باغ کبوتر را سلام باز می گفت
💡 مرغ دلم از سینه کند قصد پریدن مرغی ز قفس چون به گلستان تو افتد