دربدری

لغت نامه دهخدا

دربدری. [ دَ ب ِ دَ ] ( حامص مرکب ) دربدربودن. صفت و حالت دربدر. آوارگی. پریشانی. نداشتن جا و محل اقامت ثابت از خود. بی خانمانی. و رجوع به دربدر شود.

فرهنگ فارسی

در بدر بودن صفت و حالت دربدر

جمله سازی با دربدری

💡 روی سوی درشان زان ننهم تا نشوم چون امل روی به روئی چو اجل دربدری

💡 وحشی از این دربدری سود چیست چیست از این مقصد و مقصود چیست

💡 اهل حرم خود را در کوفه ببین حیران در کوفه ویرانه از دربدری گریان

💡 بنمای علاج دل پردرد سکینه کز بعد تو چون وی به جهان دربدری نیست

💡 باری باری بر خود کن نظری داد ازین دربدری آه ازین بی‌خبری

💡 می کند عامل معزول، مرا دربدری ورنه در خانه مرا دفتر و دیوانی هست

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز