خوشنودی

لغت نامه دهخدا

خوشنودی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( حامص ) مقابل خشم. مقابل غضب. ( یادداشت مؤلف ). رضا. خوشحالی. رضایت. خرمی. فرح. شادمانی. ( ناظم الاطباء ):
جهانی به آیین بیاراستند
چو خوشنودی پهلوان خواستند.فردوسی.زینهمه بهتر مر ایشان را همی حاصل شود
چیست آن خوشنودی شاه و رضای کردگار.فرخی.نامه ها رفت به اسکدار بجمله ولایت... تاوی را استقبال کنند بسزا و سخت نیکو بدارند چنانکه به خوشنودی رود. ( تاریخ بیهقی ). سلطان بسیار نیکویی گفت و از وی خوشنودی نمود. ( تاریخ بیهقی ).
بهر خوشنودی حق پیش آر دست
کان بمقدار کراهت آمده ست.مولوی.

فرهنگ فارسی

مقابل خشم مقابل غضب

جمله سازی با خوشنودی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر سرت در پا نهم ور تیغ بر فرقم زنی از منت خوشنودی ای جان وزتوام آزار نیست

💡 نبردم من این رنج از بهر مال بدم کام خوشنودی ذوالجلال

💡 ما فروغی به سیه‌روزی خود خوشنودیم زآن که هرگز نتوان منت خورشید کشید

💡 به خوشنودی ما رسول عرب (ص) به آوای العفو بگشود لب

💡 همراهی ما به هم محال است خوشنودی ما ز هم خیال است

💡 آن خداوندی که گر خواهد بخوشنودی و قهر خصم را بی جان کند جان در تن بیجان کند

ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز