خشو

لغت نامه دهخدا

خشو. [ خ َش ْوْ ] ( ع اِ ) خرمای بد به کارنیامدنی. || ( مص ) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن.( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ).
خشو. [ خ ُ ش ُوو ] ( ع مص ) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ).
خشو. [ خ ُ ] ( اِ ) مادر شوی.( از شرفنامه منیری ). || مادرزن که خوش وخوشدامن نیز گویندش. ( شرفنامه منیری ):
بدسگال تو و مخالف تو
خشوی جنگجوی را داماد.لغت فرس ( از حاشیه ٔبرهان قاطع ).با وی همیشه خسرو سلطان محترم
تا احترام دارد داماد را خشو.شمس فخری.

فرهنگ عمید

۱. مادرزن.
۲. مادرشوهر.

فرهنگ فارسی

مادر شوی یا مادر زن که خوش و خوشدامن نیز گویندش.

جمله سازی با خشو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تفاوت خوشی و ناخوشی که در گذر است بود خشونت سوهان عمرسای جهان

💡 و گفت: هرچیزی را که بینی زیوری است، و زیور صدق خشوع است.

💡 بخشود نیم گرت سر بخشش هست کز بهر چنین روز بود بخشایش

💡 دلش آن شاه بیدل را ببخشود جوابش را به شیرینی بیالود

💡 گفتی که به خاقانی وقتی گهری بخشم بخشود نیم بالله وقت است اگرم بخشی

💡 یارب، از سوز دل ما تو نگاهش داری گر چه بر خسرو دل سوخته کم بخشوده

بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز