آسیمه سار
لغت نامه دهخدا
( آسیمه سار ) آسیمه سار. [ م َ /م ِ ] ( ص مرکب ) آسیمه سر. سرآسیمه.آسیمه:
من از بهر آن بچه آسیمه سار
همی گردم اندر جهان سوگوار.شمسی ( یوسف و زلیخا ).و رجوع به آسیمه و آسیمه سر و سرآسیمه شود.
فرهنگ معین
( آسیمه سار ) ( ~. )(ص مر. )سرآسیمه،آسیمه سر.
فرهنگ فارسی
( آسیمه سار ) ( صفت ) ۱ - مضطرب پریشان مشوش آشفته. ۲ - حیران حیرت زده متحیر سرگشته. ۳ - متعجب بشگفتی مانده. ۴ - دهشت زده هراسیده بیمناک. ۵ - ژولیده نابسامان. ۶ - شتابزده.
سر آسیمه
ویکی واژه
سرآسیمه، آسیمه
جمله سازی با آسیمه سار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 برون آمد آشفته آسیمه سار به گلبرگ از نرگسان اشگبار
💡 بپیچید بر خویش و بگریست زار بدانگونه گردید آسیمه سار
💡 سخت ناتمام و ثنا نیمه کار سخنگوی پژمان و آسیمه سار
💡 همی بود پژمان وآسیمه سار به هر منزلی با سپه رهسپار
💡 یا نی دو مار سیه آسیمه سارودمان دارد به سایهٔ سرو از آفتابگذر
💡 کنون از چه از نیزه ی یک سوار جدا ماندی از اسب آسیمه سار