( آب رخ ) آب رخ. [ ب ِ رُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اعتبار. جاه. آبرو:
آب رخ زآب پشت بگریزد
کآب پشت آب رویها ریزد.سنائی.در جستن نان آب رخ خویش مریزید
در نار مسوزید روان از پی نان را.سنائی.خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز
کآن حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند.خاقانی.- آب رخ بردن کسی را؛ آبرو ریختن او را.، ابرخ. [ اَ رَ ] ( ع ص ) مردی که پشتش دررفته و سینه اش بیرون آمده باشد. مؤنث: بَرْخاء.
( آب رخ ) ( اسم ) ۱ - آب رو آب روی خوی عرق. ۲ - آبرو اعتبار جاه. یا آب رخ کسی را بردن. آبروی او را ریختن عرض او را لکه دار کردن
اعتبار جاه آبرو
اسم: آبرخ (دختر) (فارسی) (تلفظ: abrokh) (فارسی: آبرخ) (انگلیسی: abrokh)
معنی: زیبا، لطیف، روشن، کسی که چهره ای مانند آب دارد
💡 بیآب رخ طالع مهپرور تو ماه تا عهد تو چون ماهی بیآب طپیده
💡 با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همیرود و نان نمیرسد
💡 نبرد آب گهر تلخی منت ز مذاق چون صدف آب رخ خویش به نیسان مفروش
💡 بود رنج سفر درمان هر درد بود گرد سفر آب رخ مرد
💡 تا آب رخی گوهر مقصود نریزد کردند بسان صدف سینه سپرها
💡 واعظ ترا باین همه آلودگی مگر بخشد خدا بآب رخ دیدگان پاک