لغت نامه دهخدا
ذوحسب. [ ح َ س َ ] ( ع ص مرکب ) خداوند گوهر نیک. صاحب بزرگواری:
گویم آنگاه بیارید یکی داروی خواب
یاد باد ملکی ذوحسبی ذونسبی.منوچهری.
ذوحسب. [ ح َ س َ ] ( ع ص مرکب ) خداوند گوهر نیک. صاحب بزرگواری:
گویم آنگاه بیارید یکی داروی خواب
یاد باد ملکی ذوحسبی ذونسبی.منوچهری.
(حَ سَ ) [ ع. ] (ص مر. )دارایِ نژاد نیک.
صاحب حسب، دارای گوهر و شرف و بزرگواری.
خداوند گوهر نیک. صاحب بزرگواری.
دارایِ نژاد نیک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خواب یاد باد ملکی، ذوحسبی، ذونسبی