بشکل

لغت نامه دهخدا

بشکل. [ ب ِ ک َ ] ( اِ ) بشکله. بسکله. پشکله. بشکنه. کجک کلید را گویند، یعنی چوب کجکی که کلیدان را بدان گشایند. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ). کژک کلیدان باشد یعنی آن چوبکها که در سوراخهای کلیدان رفته و به آن دربسته شود. ( سروری ). کژکی کلیدان. ( شرفنامه منیری ). کجک کلیدان. ( مؤید الفضلاء ). کژک کلیدان. ( از رشیدی ). کژک کلیدان که چوب سر کجی است که کلون پشت در را می بندد و باز میکند. ( فرهنگ نظام ). و رجوع به شعوری ج 1 ورق 200 و بشکله و بشکلیدن و بشبل شود. || ( فعل امر ) امر از بشکلیدن. ( از مؤید الفضلاء ). رجوع به بشکلیدن شود.

فرهنگ عمید

= بسکله

فرهنگ فارسی

( اسم ) کجک کلید چوب کجی که کلیدان را بدان گشایند بشکله.

جمله سازی با بشکل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خورشید من امروز بشکل دگری باز می خورده نهان گرم ز ما می گذری باز

💡 بلطف اگر ید بیضا بدو نماید صبح بشکل شام گرفتست بی گمان سوداش

💡 از تف و تاب خنجر مردان لشکرت از سر کشد بشکل زنان چادر آفتاب

💡 جرم خورشید بشکل حجر الاسود یافت کعبۀ قدر ترا رای چو کرد او بطواف

💡 خورشید زند تیغ و شود منکسف از ماه آری چه عجب ماه بشکل سپر ماست

روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز