لغت نامه دهخدا
( آبگینه گر ) آبگینه گر. [ ن َ / ن ِگ َ ] ( ص مرکب ) شیشه گر. زَجّاج. زُجاجی. ( ربنجنی ).
( آبگینه گر ) آبگینه گر. [ ن َ / ن ِگ َ ] ( ص مرکب ) شیشه گر. زَجّاج. زُجاجی. ( ربنجنی ).
( آبگینه گر ) شیشه ساز.
( آبگینه گر ) ( صفت اسم ) شیشه گر شیشه ساز.
شیشه گر زجاجی
آبگینهگر
(قدیم): شیشهساز. کوزه آبگینهگران. ابوالقاسم کاشانی
💡 میناگر از آبگینه گر لعل کند پس ساقی ما نیست بجز میناگر
💡 بدل بگوی که رحمی بکن به حال ضعیفان وگر نه سنگ بدگان آبگینه گر افتد
💡 گر آبگینه پری را ببیندی بدرست روان فدا کنمی پیش آبگینه گری
💡 عجب نباشد اگر آبگینه گردد آب ز تابش می و گرمای فصل تابستان