لغت نامه دهخدا
برازندگی. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی برازنده. زیبایی. || سزاواری. لیاقت.
- امثال:
دارندگی و برازندگی.
برازندگی. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی برازنده. زیبایی. || سزاواری. لیاقت.
- امثال:
دارندگی و برازندگی.
(بَ زَ دِ )(حامص. )شایستگی،لیاقت.
برازنده بودن، خوب و زیبا بودن، شایستگی.
برازنده بودن شایستگی لیاقت.
[روان شناسی] ← برازندگی وراثتی
بَرازَندگی (fitness)
در نظریۀ وراثت، مقیاسی از موفقیت یک خصوصیت وراثتی در انتقال به نسل های آینده. بنابه قرارداد، برازندگی صفت طبیعی را معادل یک در نظر می گیرند و ارزش برازندگی انواع دیگر آن را، که با الل هایدیگر تعیین می شوند، در مقایسه با برازندگی صفت طبیعی تعیین می کنند. صفاتی با برازندگی بیشتر از یک با سرعت بیشتری گسترش می یابند و در نهایت، جای الل طبیعی را می گیرند. صفاتی با برازندگی کمتر از یک رفته رفته از بین خواهند رفت.
شایستگی، لیاقت.
💡 چون کعبه، برازندگیم در نظر خلق زان است که من جامه پوشیده نپوشم
💡 مه سپهر برازندگی وجیه الله که رای روشن او لیل را نهار کند
💡 کار یک گلبن نوخاسته صد سرو کهن با برازندگی قامت موزون نکند
💡 اول – یارز که نامش مشتق از یار شماق و بمعنی برازندگی است.
💡 اگر نه شیوه دستار و زیب جامه بود کیش برقص برازندگی بود رقاص