فرهنگ عمید
۱. بی رمق، سست، ناتوان.
۲. آن که حال خوشی ندارد.
۱. بی رمق، سست، ناتوان.
۲. آن که حال خوشی ندارد.
( صفت ) ۱ - آنکه حال خوشی ندارد بی رمق. ۲ - وارفته شل. ۳ - بیعرضه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میازار زنها و اطفال را همان پیر مردان بیحال را
💡 که شاید مرا دستگیری کند چو بیحالتم ضعف پیری کند
💡 لعلت عجب می است که کیفیتش به دل بیحالی او فزاید و مدهوشی آورد
💡 درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیر گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
💡 گویی این بیحالی از خورشید و گرمیهای اوست ای بسا مهرا که محض بغض و عدوان کردهاند