لغت نامه دهخدا
برشی. [ ب َ رِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش رامسر شهرستان شهسوار. سکنه آن 250 تن. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 ).
برشی. [ ب َ رِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش رامسر شهرستان شهسوار. سکنه آن 250 تن. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2 ).
دهی است از دهستان حومه بخش رامسر شهرستان شهسوار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توجه شود که ساخت آجهای درشت در روش آجزنی برشی میسر نیست چراکه دستگاه تراش باید سرعت طولی زیادی داشته باشد که غیرممکن است.
💡 همچو خاشاکی که بادش در رباید ناگهان خواهد از جاکندنم جولان تازی ابرشی
💡 چه موج بیداد هیچ سنگی نبست برشیشهام ترنگی شکسته دارد دلم به رنگیکه رنگ منکرد ناله پیدا
💡 توصیف متالوژیکی آن به این صورت است که نابجایی ها هنگام که شروع به حرکت می کنند گیر محلول جامد می افتند این گیر افتادن و آزاد شدن نابجایی ها، باعث ایجاد باند های برشی می شود.
💡 از غم فرهاد آن زخمی که برشیرین رسید اشگ خونین می چکداز چشم تمثالش هنوز
💡 بر پیل به دو پاره کند گرز تو دندان برشیر به دو نیمه کند خنجر تو یال