آفرین گر

لغت نامه دهخدا

( آفرین گر ) آفرین گر. [ف َ گ َ ] ( ص مرکب ) آفرین خوان. آفرین گوی:
نهاد آن روی خون آلود بر خاک
اَبَر شاه آفرینگر، با دل پاک.( ویس و رامین ).جوان و پیر سزد آفرین گر تو که تو
بسال و بخت جوانی بعقل و دانش پیر.معزی.

فرهنگ عمید

( آفرین گر ) آفرین گو، آفرین خوان، ستایش کننده.

فرهنگ فارسی

( آفرین گر ) آفرین گوی

ویکی واژه

آفرینگر
(قدیم): ستایش کننده، مداح. جوان و پیر سزد آفرینگر تو چو من/ به سال و ماه جوان و به فضل دانش پیر. «امیرمعزی

جمله سازی با آفرین گر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نی نی که ناگزیر بود شهر تا که من مدّاح و آفرین گر صدر مظفّرم

💡 پارم به مکه دیدی آسوده دل چو کعبه رطب اللسان چو زمزم بر کعبه آفرین گر

💡 ز سر گرانیت افتاده عقده ها به دلم از آن دو ابروی نازآفرین گره بگشا

💡 به نفرین دادار جان آفرین گرفتار باد آن بد اندیش دین

💡 باد آفریدگار جهان‌آفرین گرت کز آفریدگان تو بهین آفریده‌ای

وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز