آگاه به معنای شخصی است که از موارد مختلف مطلع و باخبر است. این واژه به افرادی اطلاق میشود که در موضوعات خاص بینش و درک عمیقی دارند. آگاه بودن به این معناست که فرد نه تنها اطلاعات لازم را در اختیار دارد، بلکه توانایی تحلیل و تفسیر آن اطلاعات را نیز داراست. به عبارت دیگر، آگاهی به فرد کمک میکند تا از واقعیتها و جزئیات به خوبی مطلع باشد و بتواند در تصمیمگیریها و قضاوتهای خود با دقت عمل کند. این نوع آگاهی به انسانها امکان میدهد تا با بصیرت و دانش لازم در مواجهه با چالشها و موقعیتهای مختلف زندگی برخورد کنند.
آگاه
لغت نامه دهخدا
- آگاه بودن؛ خبر داشتن. آگاهی داشتن:
ز کوه سپند و ز پیل ژیان
گمانم که آگاه بد پهلوان.فردوسی.گرازان گرازان نه آگاه از این
که بیژن نهاده ست بر بور زین.فردوسی.بجائی که لشکرگه شاه بود
که گستهم از آن لشکر آگاه بود
همی بر سرانْشان فرود آمدی
سپه را یکایک بهم برزدی.فردوسی.چنین داد پاسخ که این راه نیست
کزین یافتن بیژن آگاه نیست.فردوسی.کیومرث زین خود کی آگاه بود
که او را بدرگاه بدخواه بود.فردوسی.فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد در جهان.فردوسی.چو هنگام برگشتن شاه [ ایرج ] بود
پدر زآن سخن خود کی آگاه بود؟فردوسی.آگاه نیستید که دین علم و طاعت است
ای مردمان چه بود که علم از شما شده ست ؟ناصرخسرو.ور نیستی آگاه از این بجویش
زیرا که کنون بر سر دوراهی.ناصرخسرو.چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم
از عشق من و ناز خود آگاه نه ای نوز.سوزنی.- آگاه شدن؛ خبر و آگاهی یافتن:
چو آگاه شد زآن سخن مادرش
به خاک اندر آمد سر و افسرش.فردوسی.چو آگاه شد زآن سخن هفت واد
از ایشان بدل برنیامدْش یاد.فردوسی.چو آگاه شد زآن سخن شهریار
همی داشت آن کار دشوار خوار.فردوسی.چو آگاه شد زآن سخن یزدگرد
ز هر سو سپاه اندرآورد گرد.فردوسی.در عمر تنم بخوشدلی زیست
آگاه نشد که عاشقی چیست.امیر حسینی سادات.بونصر دبیر خویش را نزدیک من... فرستاد... که دستوری یافتم برفتن سوی خوارزم و فردا شب که آگاه شوند ما رفته باشیم. ( تاریخ بیهقی ). چون نامه بعبداﷲ برسید و از حال آگاه شد آن مرد را بخواند. ( تاریخ برامکه ).
- آگاه کردن؛ مطلع، باخبر کردن. آگاهانیدن. اِخبار. خبر دادن. اِنباء. آگاهی دادن:
یکی نامه [ کردیه ] سوی برادر بدرد
نوشت و ز هر کارش آگاه کرد.فردوسی.همانا که برزوت آگاه کرد
که تیره شبت نزد من راه کرد.فردوسی.
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. هوشیار، دانا.
۳. (قید ) با دانایی.
۴. مُطلع (در ترکیب با کلمۀ دیگر ) دل آگاه، کارآگاه.
* آگاه شدن: (مصدر متعدی ) باخبر شدن، خبردار شدن.
* آگاه کردن: (مصدر متعدی )
۱. باخبر کردن.
۲. هوشیار ساختن.
فرهنگ فارسی
مطلع باخیر تخلص مولوی محمد باقر
آگه: باخبر، مطلع، هوشیار
فرهنگ اسم ها
معنی: بینا، دقیق، مطلع، باخبر، آن که در امری بینش و بصیرت دارد، دانا
ویکی واژه
آنکه در امری بینش و بصیرت دارد، دانا.
جمله سازی با آگاه
روش بس تیز دارند اندرین راه ز سرّ کار گردند زود آگاه
دوربینان در کمینگاه تو اند تیزهوشان کارآگاه تو اند
ای آنکه ترا به دل نه شک است و نه ریب آگاه ز حال خضر و چوپان شعیب