بزنگ
مترادفها
وقت، زمان، فرصت، دم
متضادها
غفلت، خواب
لغت نامه دهخدا
بزنگ. [ ب َ زَ ] ( اِ ) غلق در خانه. ( برهان ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ). دربند و قفل. ( ناظم الاطباء ). || کلیدکه بعربی مفتاح خوانند. ( برهان ). بمعنی کلید است و مصحف شده. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ). کلید. ( ناظم الاطباء ). بژنگ. ( برهان ). || ذخیره. ( شرفنامه منیری ). اما به این معنی جای دیگر دیده نشد.
بزنگ.[ ب ُ زُ ] ( اِخ ) ولایتی است که قطب جنوبی آنجا نموده می شود. ( شرفنامه منیری ). اما جای دیگر دیده نشد.
فرهنگ معین
(بَ زَ ) ( اِ. ) کلید.
فرهنگ عمید
۱. زنگ.
۲. کوبۀ در خانه.
۳. کلید.
فرهنگ فارسی
( اسم ) غلق در خانه کلید مفتاح بژنگ.
غلق در خانه در بند و قفل.
ویکی واژه
کلید.
جمله سازی با بزنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روح را کس نکند دستخوش نفس خسیس عاقلان آینه ی چین نفرستند بزنگ
💡 بر روی یار من چو دهد جنبشت نسیم مانی بزنگیی که برومی قفا زنی
💡 ز دوری تو بچشمم سیاه شد عالم بسان آینه ای کان بزنگبار افتد
💡 آنکس که گفت اثیر، بزنگان چه میکنی زین نکته غافل است، که زنگان من توئی
💡 آئینه تا بزنگ کدورت نهفته است کی باشدش نصیب ز وصل رخ نگار