آزده

لغت نامه دهخدا

( آزده ) آزده. [ زْ / زَ / زِ دَ / دِ ] ( ن مف ) رجوع به آژده شود.
ازده. [ اَ زْ/ زَ/ زِ دَ / دِ ] ( ن مف ) رنگ کرده. ( برهان ). رجوع به ازدن شود.
ازده. [ اَ دَ / دِ ] ( اِ ) رمص. خیم چشم که در گوشه چشم گرد آید: شعری دو است یکی را عبور خوانند برای آنکه مجره را عبره کند، دیگر غمیصا و آن تصغیر غمیص بود، من الغمص و هو الرمص، چنان روشن نیست، پنداری ازده درچشم دارد. ( تفسیر ابوالفتوح رازی چ 1 ج 5 ص 188 ).
ازده. [ اَ زِ دَ / دِ ] ( اِ ) افعی: کشیش الافعی؛ آواز پوست ازده. کشکشه؛ از پوست بانگ برآوردن ازده. ( منتهی الارب ).و ظاهراً از ریشه اَژی اوستائی به معنی مار است.

فرهنگ فارسی

افعی

ویکی واژه

آزاده
آزدِ
(قدیمی): آجیده. وز ملاقات صبا روی غدیر/ راست چون آزدهٔ سوهان است «انوری»
مترادف کم‌ است، در زبان فارسی. هنگامی صرف می‌گردد که بخواهند اعتراض به سهم یا عطای چیزی بکنند. چؤخ آز‌ دِ! خیلی کمه!

جمله سازی با آزده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پری هر طرف پیش او صف زده همه جامهاشان به زر آزده

💡 همه راه و بی راه گنبد زده جهان شد چو دیبا به زر آزده

💡 بی اندازه سیمین و زرین دده درون مشک و بیرون به زر آزده

💡 به آن گوهر تاج آزده گان مهین تاجبخش فرستاده گان

💡 من اکنون فرستم فرستاده ای جوانی هشیوار و آزده ای

💡 ز بار فاقه تن آزده باش و دل خسته روا مدار کسی را زخود بیازردن

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز